از هر دری

بی محتوا ترین وبلاگ دنیا

محول الاحوال

حمیدرضا حمیدرضا 5 اردیبهشت · حمیدرضا ·

دیروز که مانتوی همسر در حین اتو شدن به اتو چسبید و به فنا رفت، شعله‌ی خشم در چشمانش ، و فریاد شماتت در گلو، و غم اینکه فردا تو مهمونی چی بپوشم در قلبش به تلاطم افتاد. 

۲, ۳ سال پیش که میخواستم اتوی جدید بخرم بهم گفته بود که یه برند خوب بخرم ها، ولی من که میخواستم از تولید ملی حمایت کنم، مدیونید اگه فکر کنید بخاطر قیمتش، یک اتوی تمام اتوماتیک پارس خزر خریدم که حدود شش ماه پیش خراب شد و دادیمش به پدر همسر که تعمیرش کنه.( آخه پدر همسرم در تمام زمینه ها مهندسه). یکی دو هفته ای میشد که همسر میگفت که اتو با اینکه تعمیر شده دیگه خوب کار نمیکنه و یکی دیگه بخر

خلاصه، همین که همسر خواست زبان به گلایه بگشاید که من که دو سال پیش گفتم که اتوی خوب بخر و اینها، از آنجایی که حال شنیدن غرغر نداشتم ، دست پیش را گرفتم و صدایم را چند دسی یل بالاتر از صدای همسر بردم و اراجیفی بلغور نمودم. اینگونه بود که دهانش دوختم.

ولی چون همسر با داد و بیداد برسر من نتوانست خود را خالی کند، شیوه ی قهر گزید و من تمام امروز در این فکر بودم که چطور از دلش در بیارم. بعد از بسی فشار آوردن به مغز نداشته. تصمیم گرفتم که سر راه برگشت به خانه جام زهر رو بنوشم و اتو رو بخرم. باور کنید همین که در خونه رو باز کردم و اتو رو تو دستم دید، چنان تحویلم گرفت که انگار نه انگار که باهام قهر کرده بود. 

پ ن : منطورم از محول الاحوال عنوان پست قطعا ذات باری تعالاست. اما همانگونه که بعضی از صفاتش مانند رازقیت، در مخلوقاتش تجلی پیدا کرده، محول الاحوال بودنش هم در پول تجلی پیدا کرده

 

 

وقتی ارزون میفروشی

حمیدرضا حمیدرضا 3 اردیبهشت · حمیدرضا ·

حدود ۵ سال پیش، یه دوره ای بود که پسرم خیلی توی شکم من مشت میزد. هر وقت از کنارم رد میشد، یه مشت حواله ام میکرد و من هم واقعا دردم می‌گرفت. به این فکر افتادم که تهدید ها رو به فرصت تبدیل کنم و رفتم برایش یک کیسه بوکس خریدم، به این خیال که شاید پسرک به ورزش بوکس علاقه دارد. ولی همچنان به شکم من مشت میزد و کیسه بوکس آویزان به میله بارفیکس درب اتاقشان طی این سالها برای خودش تاب می‌خورد، چون هر وقت که عبور میکرد یه هل به این کیسه میداد و دریغ از مشت. اصلا هر کاری میکرد با این کیسه بجز مشت زدن.

 دیشب از کیسه آویزان شده بود و داشت تاب میخورد که میله بارفیکس کنده شد و هر سه پهن شدند روی زمین. میله بارفیکس بدبخت انگار دیگه تحمل نداشت، اصلا کج شده بود کمی. بیخیال نصب دوباره شدم ولی غرغر های همسر را چه میکردم که میگفت این رو یه کاریش بکن. به زن گفتم میزارمش توی دیوار میفروشم، گفت اووووه، معلوم نیست کی فروش بره. منم بخاطر اینکه زود فروش بره به قیمت ۱۰۰ هزار تومان آگهی کردم. ۴ ، ۵ نفری پیام دادند و با تعجب پرسیدند ۱۰۰ تومن؟ یک نفر که خیلی رک تشریف داشت هم اقدام به تفتیش بیشتر کرد که ببیند مال دزدی است آیا که اینقدر ارزان میدم. در نهایت یه نفر خرید و برد. ولی من به این نتیجه اخلاقی رسیدم که اگه چیزی رو میخوای بخاطر اینکه از شرش خلاص شی، بفروشی، و به قیمت خیلی نا چیزی هم میخوای بفروشی، بهتره مجانی بدی بره تا بهت انگ دزدی نخوره

شغل بعد از این

حمیدرضا حمیدرضا 30 فروردین · حمیدرضا ·

اتفاقات اخیر باعث شده خیلی از شرکت ها تعدیل نیرو کنن و بعضی ها هم کلا تعطیل بشن. همین موضوع باعث میشه ذهن افراد درگیر این بشه که اگر این اتفاق براشون افتاد و نتونستن شغلی مرتبط با تخصصشون پیدا کنن، به چه کاری مشغول بشن.

 یکی از همکارامون میگفت بخاطر علاقه ای که به چسب داره، میخواد چسب فروشی بزنه. تو مغازش همه مدل چسب بفروشه. از چسب زخم گرفته تا چسب های صنعتی. کلا هر چیزی که باعث وصل شدن دو تا چیز به هم بشه. حتی در مورد اسم سایت فروشگاهش هم گفت که میخواد بزاره دیجی چسب و در مورد اسم خود فروشگاه هم از بقیه مشورت خواست. 

با اینکه به نظر من ایده اش نمیگیره، چون کسی که چسب زخم بخواد میره داروخانه و کسی که لیبل یا چسب ماتیکی بخواد میره لوازم التحریر  و ...  اما از این شغلی که انتخاب کرده من ایده گرفتم برای شغل 

ایده ی من اینه که یه فروشگاه تاسیس کنم که توش تخم مرغ، تخم بلدرچین، تخم غاز ، بوقلمون ، کبوتر و کلا هر مدل تخم بفروشم. ولی برای انتخاب اسم فروشگاه مشکل دارم. مثلا اسم فروشگاه رو بزارم فروشگاه تخم حمید. یا اگه مثل دست فروش ها بخوام تبلیغ کنم باید داد بزنم : تخمیه،  تخخخخم. احتمالا بخاطر اسم فروشگاه اصلا بهم مجوز تاسیسش رو نخواهند داد. پس فعلا بیخیال این ایده شدم. ایشالا که کسی تو این شرایط بی کار نشه

تاریخ تولد قراردادی

حمیدرضا حمیدرضا 24 فروردین · حمیدرضا ·

تو محل کارمون  ابتدای هر ماه، تولد متولدین اون ماه رو توی گروه (تو فضای مجازی) تبریک میگن. به این روش کارکنان شرکت هم از تاریخ تولد هم با خبر میشن و به هم تبریک میگن. امروز یکی از همکاران رو که تاریخ تولدش اول فروردین بود دیدم و بهش تبریک گفتم و بعد از رند بودن تاریخ تولدش تعریف و تمجید کردم. از این که رنده و توی ذهن میمونه.

گفت تاریخ تولد واقعیش این نیست و وقتی براش شناسنامه گرفتن این تاریخ رو اعلام کردن

پرسیدم تاریخ واقعیش کی هست. گفت توی پاییز. 

پرسیدم چه ماهی؟ چه روزی؟ گفت یادشون نیست. فقط بهم گفتن که توی پاییز بوده. یه لحظه خودم رو گذاشتم جاش و احساس بحران کردم. واقعا اگه تاریخ تولدم مشخص نبود میتونستم باهاش کنار بیام یا همیشه رو مخم بود؟

امروز صبح تو مسیر رفتن به محل کار با صحنه ای مواجه شدم و بعدش اتفاقاتی افتاد که باعث شد برای خودم متاثر بشم.

بعد از اینکه از مترو پیاده شدم و از ایستگاه مترو خارج شدم، تو پیاده رو که توی یه فضای سبز واقع شده به مسیرم ادامه دادم. توی اون فضای سبز دو تا پیاده رو به موازات هم با فاصله حدود ۱۰ متر وجود داره که بین شون چمن کاری شده. من از راه سمت راست به مسیرم ادامه دادم (معمولا مسیر سمت راستی خلوت تره و من به همین دلیل اون مسیر رو انتخاب میکنم). بعد از طی کردن چند متر چیزی توجهم رو جلب کرد که جلوتر روی زمین افتاده بود. در نگاه اول شبیه پاهای یه آدم به نظر می‌رسید. ولی چون احتمالش خیلی برام کم بود، کمی جلوتر رفتم تا مطمئن شم. هر چی جلوتر میرفتم به آدم شبیه تر میشد. فکر کردم شاید یه مانکن باشه. پاهاش توی پیاده رو بود و نیم تنه ی بالا توی باغچه و شلوار پاش نبود و دمر افتاده بود. بخاطر همین تشخیصش از مانکن خیلی سخت بود. وقتی نزدیک تر شدم مطمئن شدم که جنازه ی یه آدمه ، خیلی ترسیدم، از وسط چمن ها خودم رو به پیاده رو سمت چپ رسوندم و از اونجا به مسیرم ادامه دادم. دیگه کاملا مطمئن شده بودم که یه آدمه و نمیدونم چرا اطمینان داشتم که به جنازه هست و اصلا احتمالا زنده بودنش رو نمیدادم. شاید چون پایین تنه اش لخت بود به این اطمینان رسیدم. ایستادم و با پلیس تماس گرفتم و گفتم که توی اون آدرس یه جنازه افتاده.

وقتی به محل کار رسیدم موضوع رو برای یکی از همکاران تعریف کردم. بعدش اون همکارمون از اتاق بیرون رفت. چون همکارمون هر روز صبح برای خوردن قهوه از اتاق بیرون میرفت، حدسم این بود که رفته قهوه اش رو بخوره. 

حدود بیست دقیقه بعدهمکارمون برگشت به اتاق و بهم گفت نگران نباش، طرف زنده بود. داشتم شاخ در می‌آوردم. برای اینکه ببینه اگه طرف زنده هست و ممکنه کاری از دستش بر بیاد رفته بود بالا سرش. وقتی رفته بود اورژانس هم اومده بوده. همکارمون کمک کرده بود و شلوارش رو پاش کرده بوده. و سر و صورتش رو شسته بوده. میگفت حتی دکمه ی شلوارش رو هم خودم بستم. انگار طرف معتاد بوده. وشاید دلیل اینکه شلوار پاش نبود، این بوده که میخواسته توی رگ های پا تزریق کنه. اینا دبگه حدس خودمه. 

خلاصه اینکه منی که فکر میکردم چه شهروند دلسوزی هستم که به پلیس اطلاع دادم. فهمیدم چقدر با انسانیت فاصله دارم. باید میرفتم نزدیک و مطمئن میشدم اگر زندست کمکش میکردم. 

و فهمیدم اون همکارمون در چه درجه از انسانیت قرار داره که وقتی احتمال داده ممکنه کسی جایی به کمکش نیاز داشته باشه، رفته برای کمک

حریص به منعیات

حمیدرضا حمیدرضا 22 فروردین · حمیدرضا ·

تا هفته ی قبل که تهران نبودم، عملا امکان شرکت توی تجمعات شبانه رو نداشتیم. توی این یه هفته  بچه ها خیلی علاقه داشتن، شاید بخاطر جو باشه، نمیدونم. برای خودم علی السویه بود که نمیشه گفت، حمایت از مدافعین کشور رو لازم میدونم، ولی شاید رو روشش حرف داشته باشم. در هر صورت چون بچه ها دوست داشتن، و منم نمیخواستم منع کنم، چون روایت میگه که انسان به چیزی که ازش منع میشه حریص میشه، منع نکردم و همراهی هم کردم. هز چی همراهی بیشتر میشه عمق مشارکت پسرکم بیشتر میشه، دیشب توی ایستگاه صلواتی چای می‌ریخت. پریشب یه پرچمی خرید که روش عکس داشت و من ترجیح میدم اگه پرچم ایران رو نگه میدارم ، صرفا پرچم ایران باشه، نه تبلیغ شخص خاص. خلاصه که نمیدونم تا کجا میتونم دیکتاتوریت رو زیر پا بزارم به بهانه ی حریص نشدنش

بازگشت به خانه

حمیدرضا حمیدرضا 15 فروردین · حمیدرضا ·

فردا بعد از ۳۳ روز  قراره برگردم تهران. احتمالا تا حالا سابقه نداشته که این مدت از تهران دور باشم. شابد تو جنگ ایران و عراق، ولی دقیق یادم نیست.

معمولا وقتی از مسافرت بر میگردم با حال خوب حرکت میکنم. ولی این بار فرق میکنه. اصلا اسمش مسافرت نیست. اسمش فراره. و حالا دارم بر میگردم به جایی که ازش فرار کردم در حالی که هنوز خطر وجود داره. تا وقتی اینجا بودم خبر های بد روحم رو میخراشید. نمیدونم با ورود به تهران قراره با چه صحنه هایی مواجه بشم. نمیدونم چه اتفاقاتی منتظرم هستن. شاید قرار گرفتن تو دل حادثه قابل تحمل تر از شنیدن اخبار از راه دور باشه.