از هر دری

بی محتوا ترین وبلاگ دنیا

مدیتیشن

حمیدرضا حمیدرضا 31 اردیبهشت · حمیدرضا ·

یکی از نرم افزار هایی که در رشته الکترونیک کاربرد زیادی دارد، نرم افزار آلتیوم است. یکی از کارهایی که با این نرم افزار انجام می‌دهند این است که برد الکترونیکی را با آن طراحی می‌کنند. همه مان برد الکترونیکی دیده ایم، در موبایل ، تلویزیونو  رادیو های قدیمی. صفحه ای تخت که قطعات روی آن چیده شده اند و توسط خطوط مسی به هم متصل شده اند. اتصال این خطوط مسی ، در نرم افزار ، هم می‌تواند اتوماتیک انجام شود، و هم بصورت دستی کشیده شود. 

سالها ی گذشته در محل کار، من این کار رو زیاد انجام میداد، ولی چند سالی بود که بخاطر عوض شدن مدل کارم، از این مدل کار برام پیش نیومده بود. هفته ی پبش بود که مدیرمون ازم پرسید دوست داری یه کار این مدلی انجام بدی؟ کار وسیعی نبود و در حد یکی هفته قابل انجام. من هم قبول کردم. دیده ای که خطوط رو صفحه به نحوی شبیه نقاشی هستند. نقاشی به سبک برق. ( گذشته از نکات فنی که باید در نظر گرفته شود) . در طول کار به نوعی حس آرامش میگرفتم، و با کار مانوس میشدم. من تاحالا نقاشی نکشیدم ولی حدس می‌زنم حسم شبیه حس یه نقاش در حین کشیدن نقاشی باشه. ( الان یه نقاش میاد کامنت میزاره که گوه زیادی نخور) . 

اینکه این برداشت من درسته یا نه رو شاید کسی که هر دو کار رو انجام داده بتونه صحت سنجی کنه. مثل یکی از همسایه های وبلاگ نویس که هم مهندس برق هستند و هم در زمینه هنر فعالیت دارن

خط کش

حمیدرضا حمیدرضا 29 اردیبهشت · حمیدرضا ·

بعد از ۴۶ سال سن که از خدا گرفتم، امروز متوجه شدم که خط کش یه فحشه. فحش خیلی بدی هم هست. ولی برای اینکه به فحش بودنش پی ببری لازمه که اطلاعات تکمیلی داشته باشی. اطلاعت تکمیلی توضیح خط است. خط علاوه بر آن چیزی که در ریاضی کاربرد دارد مثل خط، پاره خط و ... کاربرد عامیانه هم دارد. در بین عوام بی‌تربیت من شنیده ام که جنس مونث می‌گویند خط دار.  با دانستن این اطلاع تکمیلی میتوانی ثابت کنی که خط کش مترادف فحش چیز کش است

جوکی که زندگی کردمش

حمیدرضا حمیدرضا 23 اردیبهشت · حمیدرضا ·

همسایه محترم خانم فوریه، یه پست گذاشته بودن که بچه ها به همه چیزت کار دارن. وقتی مطلبشون رو خوندم یاد به خاطره افتادم و اون خاطره هم من رو یاد یه جوک انداخت. اول جوک رو بگم .( دوستانی که از خوندن جوک های بی‌تربیتی پرهیز دارند پاراگراف بعدی رو نخونن)

 

نقل است در ایامی که پدمان آدم و مادرمان حوا در بهشت می‌زیسته اند، یک روز نسیمی شروع به وزیدن می‌کند و آن برگی که جلوی آدم، وظیفه پوشاندن عورت را داشت، به حرکت در می آورد. لحظه ای که برگ کنار میرود، حوا آن چیز زیر برگ را می‌بیند و زبان به اعتراض گشوده، گلایه می‌کند که آن چیست که خدا به تو داده است و به من نداده است. آدم عرضه میدارد: این نیز برای توست و من فقط حمال آنم

 

و حالا خاطره ی خودم. یکی دو سال پیش که دخترم کوچیکتر بود ( حدودا ۵ ساله ) توی خونه در حال بازی بودیم که اتفاقی دستش خورد به قسمتی از بدنم که نباید می‌خورد. پرسید بابا اون چیه توی شلوارت؟ دستمال گذاشتی؟ منم که دیدم خودش جواب رو گذاشت توی دهنم گفتم آره دستماله. گفت پس برو درش بیار. گفتم باشه. ولی دخترک گیر داده بود که همین الان. برای اینکه حواسش پرت شه. رفتم دستشویی و بعد از چند دقیقه اومدم بیرون. ولی دخترک هنوز حواسش بود و همچنان کنجکاو. ذهن بچه خیلی درگیر شده بود. فردای اون روز وقتی سر نماز ایستاده بودم، اومد با دستش یه مشت زد ببینه آیا اون دستمال هنوز اونجاست یا درش آوردم. ولی خدا رو شکر بعد از چند روز موضوع یادش رفت

 

میخواستم بگم بچه ها حتی به اعضای بدن آدم هم کار دارن خانم فوریه

قضاوت از روی ظاهر

حمیدرضا حمیدرضا 21 اردیبهشت · حمیدرضا ·

دیروز صبح وارد قطار مترو که شدم یه صدای موزیک بلند به گوش می‌رسید " قرارمون یادت نره، دیر نکنی منتظرم"  اینجاش رو یادمه. یه پسرکی هم یه گوشه تو اون شلوغی روی زمین نشسته بود. صدا از سمت همون پسرک میومد. من و چند نفر دیگه احساس کردیم صدا از گوشی اونه. بین خودمون غرغر کردیم که چقدر طرف بی‌فرهنگی تو مکان عمومی صدای موزیکش رو زیاد کرده و ... از این حرفای رایج

یه خانم میانسالی هم ایستاده بود ، یه دسته گل دستش بود که هی روش دست میکشید و یه فاز عاشقانه ای داشت. احتمالا حرفای ما رو هم میشنید. کمی که گذشت خانم گوشیش رو از جیبش در آورد و زد آهنگ بعدی 😂😂😂

هذا فراق بینی و بینه

حمیدرضا حمیدرضا 20 اردیبهشت · حمیدرضا ·

حدود دو هفته ای میشد که تو محل کار مشغول نوشتن یه مستند فنی برای یه دستگاهی بودم. طبق معمول با تنها گزینه در دسترس یعنی word کار رو شروع کردم. اوایل کار نواقصی که این موجود داشت من رو به صرافت انداخت تا جایگزینی براش پیدا کنم. پیدا هم کردم ولی به دلیل نبود اینترنت نتونستم دانلودش کنم و مجبور شدم کارم رو تو همون ورد به پایان برسونم. ولی همچنان دلچرکین بودم تا اینکه خردک اینترنتی یافتم و آن مهرو رو دانلود کردم. اسمش typst هست و از سلاله ی اپن سورسیان.  این مهرو اینگونه نیست که مثل ورد داخلش تایپ کنی. ایشون در واقع یک کامپایلر هستند و یک زبان برنامه نویسی طور دارند. چیزی که قراره تایپ کنی رو با زبونش براش توصیف میکنی و بعد از کامپایل کردن، فایل پی دی اف رو برات تولید میکنه

حدود ۳ روز طول کشید تا کاری رو که توی ورد انجام داده بودم، به زبون قابل فهم براش تبدیل کردم و همین یک ساعت پیش که کار تموم شد، واقعا از نتیجه کار لذت بردم.

احتمالا بعد از این اگه کاری داشته باشم که بیشتر از ۱۰ صفحه باشه مزاحم ایشون میشم.  به دوستان دانشجو هم توصیه میکنم یه ارزیابی بکننش، فکر می‌کنم مفید باشه

بعد نوشت؛ بعد از یک روز فهمیدم نرم افزاری وجود داره که میشد باهاش فایل word  رو به typst تبدیل کنم و دو سه روز خودم رو علاف نکنم 😂. اگه نیاز داشتید اسمت pandoc هستش

خدا بهم رحم کرد که جنگ شد

حمیدرضا حمیدرضا 19 اردیبهشت · حمیدرضا ·

اواسط بهمن ماه گذشته بود که چند تا از دوستان خانوادگیمون تو یه کاروان کربلا ثبت نام کردند که تو ایام عید برن زیارت. از اون جایی که همسر من هم خیلی با همسر دوستانم جور بود، به من اصرار کرد که ما هم بریم. این اصرار ها اواخر بهمن کارساز شد و از اون جایی که اول اسفند تولد همسر بود، من به عنوان کادوی تولد، ثبت نام رو انجام دادم. 

با گذشت چند روز، و بیشتر شدن احتمال جنگ و همچنین گرون شدن هزینه سفر و دلایل دیگه، من هزینه سفر رو واریز نکردم و از سفر انصراف دادم.  شاید بشه گفت یه جورایی هدیه تولد رو پس گرفتم. میدونم کار خیلی زشتی کردم، ولی به نظرم کار عقلانی بود. همین شد که همسر به قهر کبری رفت. 

کمتر از یک هفته از انصراف از سفر، جنگ شروع شد. همون روز جنگ، نیم ساعت قبل از شروع جنگ، دوستان من پول رو واریز کرده بودند. جنگ که شروع شد و من از محل کار برگشتم خونه، یکی از اولین جمله هایی که به همسر گفتم، همین بود که : دیدی گفتم جنگ میشه پولمون به چخ میره. 

واقعا اگه جنگ نمیشد همسر چه بلایی یه سرم می‌آورد!؟

تلنگر

حمیدرضا حمیدرضا 8 اردیبهشت · حمیدرضا ·

چند تا پست قبل یه اتفاقی رو تعریف کردم که پسرم از کیسه بوکس آویزون شد که تاب بخوره و کیسه بوکس به  میل بارفیکس آویزون بود و میل بارفیکس کنده شده و پخش زمین شد. و اینکه کیسه بوکس رو تو دیوار فروختم و حالا ادامه ماجرا

پریروز میخواستم میل بارفیکس رو بندازم دور، ولی به دلم افتاد بزارمش توی دیوار، شاید کار کسی رو راه انداخت.وقتی آگهی  رو تو دیوار ثبت گردم  چند نفر پیام دادند . بعضی ها هم تیکه انداختن. یکی گفت بزارش سرکوچه من پولشو بهت میدم. واقعا هم از عکس مشخص بود میله بار فیکس خیلی داغونه. به طرف گفتم که بزارم سر کوچه میره تو ضایعات. ولی ممکنه کسی نیاز داشته باشه.

دیروز یه نفر پیام داد و قیمت رو پرسید. گفتم اگه لازم داری بیا ببر مجانی. امروز پیام داد .گفت سر‌کاری نباشه، به پسرم قول دادم، میخوام بیام ببرمش. و یه مسیر نسبتا طولانی رو با مترو اومد و گرفتش

بعد از اینکه گرفتش و رفت خیلی متاثر شدم. به خودم گفتم چیزی رو که من دارم دور ميندازم، آرزوی یه نفر دیگست. شرمنده شدم در برابر خدا که با این همه نعمتی که بهم داده، بازم طلبکارم ازش

محول الاحوال

حمیدرضا حمیدرضا 5 اردیبهشت · حمیدرضا ·

دیروز که مانتوی همسر در حین اتو شدن به اتو چسبید و به فنا رفت، شعله‌ی خشم در چشمانش ، و فریاد شماتت در گلو، و غم اینکه فردا تو مهمونی چی بپوشم در قلبش به تلاطم افتاد. 

۲, ۳ سال پیش که میخواستم اتوی جدید بخرم بهم گفته بود که یه برند خوب بخرم ها، ولی من که میخواستم از تولید ملی حمایت کنم، مدیونید اگه فکر کنید بخاطر قیمتش، یک اتوی تمام اتوماتیک پارس خزر خریدم که حدود شش ماه پیش خراب شد و دادیمش به پدر همسر که تعمیرش کنه.( آخه پدر همسرم در تمام زمینه ها مهندسه). یکی دو هفته ای میشد که همسر میگفت که اتو با اینکه تعمیر شده دیگه خوب کار نمیکنه و یکی دیگه بخر

خلاصه، همین که همسر خواست زبان به گلایه بگشاید که من که دو سال پیش گفتم که اتوی خوب بخر و اینها، از آنجایی که حال شنیدن غرغر نداشتم ، دست پیش را گرفتم و صدایم را چند دسی یل بالاتر از صدای همسر بردم و اراجیفی بلغور نمودم. اینگونه بود که دهانش دوختم.

ولی چون همسر با داد و بیداد برسر من نتوانست خود را خالی کند، شیوه ی قهر گزید و من تمام امروز در این فکر بودم که چطور از دلش در بیارم. بعد از بسی فشار آوردن به مغز نداشته. تصمیم گرفتم که سر راه برگشت به خانه جام زهر رو بنوشم و اتو رو بخرم. باور کنید همین که در خونه رو باز کردم و اتو رو تو دستم دید، چنان تحویلم گرفت که انگار نه انگار که باهام قهر کرده بود. 

پ ن : منطورم از محول الاحوال عنوان پست قطعا ذات باری تعالاست. اما همانگونه که بعضی از صفاتش مانند رازقیت، در مخلوقاتش تجلی پیدا کرده، محول الاحوال بودنش هم در پول تجلی پیدا کرده

 

 

وقتی ارزون میفروشی

حمیدرضا حمیدرضا 3 اردیبهشت · حمیدرضا ·

حدود ۵ سال پیش، یه دوره ای بود که پسرم خیلی توی شکم من مشت میزد. هر وقت از کنارم رد میشد، یه مشت حواله ام میکرد و من هم واقعا دردم می‌گرفت. به این فکر افتادم که تهدید ها رو به فرصت تبدیل کنم و رفتم برایش یک کیسه بوکس خریدم، به این خیال که شاید پسرک به ورزش بوکس علاقه دارد. ولی همچنان به شکم من مشت میزد و کیسه بوکس آویزان به میله بارفیکس درب اتاقشان طی این سالها برای خودش تاب می‌خورد، چون هر وقت که عبور میکرد یه هل به این کیسه میداد و دریغ از مشت. اصلا هر کاری میکرد با این کیسه بجز مشت زدن.

 دیشب از کیسه آویزان شده بود و داشت تاب میخورد که میله بارفیکس کنده شد و هر سه پهن شدند روی زمین. میله بارفیکس بدبخت انگار دیگه تحمل نداشت، اصلا کج شده بود کمی. بیخیال نصب دوباره شدم ولی غرغر های همسر را چه میکردم که میگفت این رو یه کاریش بکن. به زن گفتم میزارمش توی دیوار میفروشم، گفت اووووه، معلوم نیست کی فروش بره. منم بخاطر اینکه زود فروش بره به قیمت ۱۰۰ هزار تومان آگهی کردم. ۴ ، ۵ نفری پیام دادند و با تعجب پرسیدند ۱۰۰ تومن؟ یک نفر که خیلی رک تشریف داشت هم اقدام به تفتیش بیشتر کرد که ببیند مال دزدی است آیا که اینقدر ارزان میدم. در نهایت یه نفر خرید و برد. ولی من به این نتیجه اخلاقی رسیدم که اگه چیزی رو میخوای بخاطر اینکه از شرش خلاص شی، بفروشی، و به قیمت خیلی نا چیزی هم میخوای بفروشی، بهتره مجانی بدی بره تا بهت انگ دزدی نخوره