از هر دری

بی محتوا ترین وبلاگ دنیا

حساب راکد

حمیدرضا حمیدرضا 16 خرداد · حمیدرضا ·

چند روز پیش صبح زود بعد از نماز ، بهم الهامی شد که حساب بانکیم مشکل داره. فردای اون روز چک داشتم و اون روز قرار بود پول به حسابم واریز بشه. حسابم راکد شده بود و اگر کسی به حسابم پول واریز میکرد برگشت می‌خورد. قبل ساعت ۷ صبح که شروع کار بانک هست جلوی بانک بودم. ظاهرا شبیه مرغ سرکنده یا پرکنده بودم. قدم میزدم تا بانک باز کنه. یهو دیدم در بانک باز شد و یکی از کارمندا اشاره گرد که بیا داخل . رفتم داخل. پرسید چته، چرا اینقدر داغونی؟ موضوع رو براش تعریف کردم. با اینکه هنوز ساعت کار بانک شروع نشده بود مشکل حسابم رو برطرف کرد. خدا صد در دنیا و صد در آخرت خیرش بده که باعث شد چند دقیقه کمتر استرس بکشم

من تا قبل از این نمیدونستم که حساب بانکی ممکنه راکد بشه. بسته به نوع حساب، اگه تراکنش وجود نداشته باشه حساب مسدود میشه. برای حساب جاری یک سال و قرض الحسنه ۲ سال

دراکولا ها

حمیدرضا حمیدرضا 16 خرداد · حمیدرضا ·

دیروز در منزل دوستی عزیز، در تراس دور هم نشسته بودیم و در حال گپ و گفت. بچه ها هم توی اتاق در حال بازی بودن. به ناگه، فرزند دوستم دست بر شکم به کنار مادرش آمد و ناله سر داد که دلم درد میکنه. و بعد از لختی صدای قارت و قورتی از پسرک بلند شد. به روی خودمون نیاوردیم که پسرک احساس شرم نکنه. ولی صدا ها ادامه پیدا کرد، با مدل های متفاوت. و بعد پسرک نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و پسران دیگه هم از اتاق اومدن توی تراس ، در حال خنده. اونجا بود که فهمیدیم سر کاریم. یه اسپیکر بولوتوثی گذاشته بود توی شلوارش و پسران دیگه از توی اتاق صدا پخش میکردن. ولی لامصب صداش خیلی طبیعی بود 

عذر بدتر از گناه

حمیدرضا حمیدرضا 7 خرداد · حمیدرضا ·

به پسرم گفتم چرا سفره رو جمع نکردی.

 گفت: بلد نیستم. 

گفتم عذر بدتر از گناه

گفت: یعنی چی

گفتم اینکه بلد نیستی سفره جمع کنی خیلی بدتر از اینه که کار رو انجام ندادی. یعنی اگه میگفتی دوست ندارم جمع کنم زشتیش کمتر از این بود که این کار رو بلد نیستی

البته بدتر این بود که دروغ میگفت . مگه سفره جمع کردن کاری داره که بلد بودن بخواد. ولی مثال خوبی برای این ضرب المثل بود

مدیتیشن

حمیدرضا حمیدرضا 31 اردیبهشت · حمیدرضا ·

یکی از نرم افزار هایی که در رشته الکترونیک کاربرد زیادی دارد، نرم افزار آلتیوم است. یکی از کارهایی که با این نرم افزار انجام می‌دهند این است که برد الکترونیکی را با آن طراحی می‌کنند. همه مان برد الکترونیکی دیده ایم، در موبایل ، تلویزیونو  رادیو های قدیمی. صفحه ای تخت که قطعات روی آن چیده شده اند و توسط خطوط مسی به هم متصل شده اند. اتصال این خطوط مسی ، در نرم افزار ، هم می‌تواند اتوماتیک انجام شود، و هم بصورت دستی کشیده شود. 

سالها ی گذشته در محل کار، من این کار رو زیاد انجام میداد، ولی چند سالی بود که بخاطر عوض شدن مدل کارم، از این مدل کار برام پیش نیومده بود. هفته ی پبش بود که مدیرمون ازم پرسید دوست داری یه کار این مدلی انجام بدی؟ کار وسیعی نبود و در حد یکی هفته قابل انجام. من هم قبول کردم. دیده ای که خطوط رو صفحه به نحوی شبیه نقاشی هستند. نقاشی به سبک برق. ( گذشته از نکات فنی که باید در نظر گرفته شود) . در طول کار به نوعی حس آرامش میگرفتم، و با کار مانوس میشدم. من تاحالا نقاشی نکشیدم ولی حدس می‌زنم حسم شبیه حس یه نقاش در حین کشیدن نقاشی باشه. ( الان یه نقاش میاد کامنت میزاره که گوه زیادی نخور) . 

اینکه این برداشت من درسته یا نه رو شاید کسی که هر دو کار رو انجام داده بتونه صحت سنجی کنه. مثل یکی از همسایه های وبلاگ نویس که هم مهندس برق هستند و هم در زمینه هنر فعالیت دارن

خط کش

حمیدرضا حمیدرضا 29 اردیبهشت · حمیدرضا ·

بعد از ۴۶ سال سن که از خدا گرفتم، امروز متوجه شدم که خط کش یه فحشه. فحش خیلی بدی هم هست. ولی برای اینکه به فحش بودنش پی ببری لازمه که اطلاعات تکمیلی داشته باشی. اطلاعت تکمیلی توضیح خط است. خط علاوه بر آن چیزی که در ریاضی کاربرد دارد مثل خط، پاره خط و ... کاربرد عامیانه هم دارد. در بین عوام بی‌تربیت من شنیده ام که جنس مونث می‌گویند خط دار.  با دانستن این اطلاع تکمیلی میتوانی ثابت کنی که خط کش مترادف فحش چیز کش است

جوکی که زندگی کردمش

حمیدرضا حمیدرضا 23 اردیبهشت · حمیدرضا ·

همسایه محترم خانم فوریه، یه پست گذاشته بودن که بچه ها به همه چیزت کار دارن. وقتی مطلبشون رو خوندم یاد به خاطره افتادم و اون خاطره هم من رو یاد یه جوک انداخت. اول جوک رو بگم .( دوستانی که از خوندن جوک های بی‌تربیتی پرهیز دارند پاراگراف بعدی رو نخونن)

 

نقل است در ایامی که پدمان آدم و مادرمان حوا در بهشت می‌زیسته اند، یک روز نسیمی شروع به وزیدن می‌کند و آن برگی که جلوی آدم، وظیفه پوشاندن عورت را داشت، به حرکت در می آورد. لحظه ای که برگ کنار میرود، حوا آن چیز زیر برگ را می‌بیند و زبان به اعتراض گشوده، گلایه می‌کند که آن چیست که خدا به تو داده است و به من نداده است. آدم عرضه میدارد: این نیز برای توست و من فقط حمال آنم

 

و حالا خاطره ی خودم. یکی دو سال پیش که دخترم کوچیکتر بود ( حدودا ۵ ساله ) توی خونه در حال بازی بودیم که اتفاقی دستش خورد به قسمتی از بدنم که نباید می‌خورد. پرسید بابا اون چیه توی شلوارت؟ دستمال گذاشتی؟ منم که دیدم خودش جواب رو گذاشت توی دهنم گفتم آره دستماله. گفت پس برو درش بیار. گفتم باشه. ولی دخترک گیر داده بود که همین الان. برای اینکه حواسش پرت شه. رفتم دستشویی و بعد از چند دقیقه اومدم بیرون. ولی دخترک هنوز حواسش بود و همچنان کنجکاو. ذهن بچه خیلی درگیر شده بود. فردای اون روز وقتی سر نماز ایستاده بودم، اومد با دستش یه مشت زد ببینه آیا اون دستمال هنوز اونجاست یا درش آوردم. ولی خدا رو شکر بعد از چند روز موضوع یادش رفت

 

میخواستم بگم بچه ها حتی به اعضای بدن آدم هم کار دارن خانم فوریه

قضاوت از روی ظاهر

حمیدرضا حمیدرضا 21 اردیبهشت · حمیدرضا ·

دیروز صبح وارد قطار مترو که شدم یه صدای موزیک بلند به گوش می‌رسید " قرارمون یادت نره، دیر نکنی منتظرم"  اینجاش رو یادمه. یه پسرکی هم یه گوشه تو اون شلوغی روی زمین نشسته بود. صدا از سمت همون پسرک میومد. من و چند نفر دیگه احساس کردیم صدا از گوشی اونه. بین خودمون غرغر کردیم که چقدر طرف بی‌فرهنگی تو مکان عمومی صدای موزیکش رو زیاد کرده و ... از این حرفای رایج

یه خانم میانسالی هم ایستاده بود ، یه دسته گل دستش بود که هی روش دست میکشید و یه فاز عاشقانه ای داشت. احتمالا حرفای ما رو هم میشنید. کمی که گذشت خانم گوشیش رو از جیبش در آورد و زد آهنگ بعدی 😂😂😂

هذا فراق بینی و بینه

حمیدرضا حمیدرضا 20 اردیبهشت · حمیدرضا ·

حدود دو هفته ای میشد که تو محل کار مشغول نوشتن یه مستند فنی برای یه دستگاهی بودم. طبق معمول با تنها گزینه در دسترس یعنی word کار رو شروع کردم. اوایل کار نواقصی که این موجود داشت من رو به صرافت انداخت تا جایگزینی براش پیدا کنم. پیدا هم کردم ولی به دلیل نبود اینترنت نتونستم دانلودش کنم و مجبور شدم کارم رو تو همون ورد به پایان برسونم. ولی همچنان دلچرکین بودم تا اینکه خردک اینترنتی یافتم و آن مهرو رو دانلود کردم. اسمش typst هست و از سلاله ی اپن سورسیان.  این مهرو اینگونه نیست که مثل ورد داخلش تایپ کنی. ایشون در واقع یک کامپایلر هستند و یک زبان برنامه نویسی طور دارند. چیزی که قراره تایپ کنی رو با زبونش براش توصیف میکنی و بعد از کامپایل کردن، فایل پی دی اف رو برات تولید میکنه

حدود ۳ روز طول کشید تا کاری رو که توی ورد انجام داده بودم، به زبون قابل فهم براش تبدیل کردم و همین یک ساعت پیش که کار تموم شد، واقعا از نتیجه کار لذت بردم.

احتمالا بعد از این اگه کاری داشته باشم که بیشتر از ۱۰ صفحه باشه مزاحم ایشون میشم.  به دوستان دانشجو هم توصیه میکنم یه ارزیابی بکننش، فکر می‌کنم مفید باشه

بعد نوشت؛ بعد از یک روز فهمیدم نرم افزاری وجود داره که میشد باهاش فایل word  رو به typst تبدیل کنم و دو سه روز خودم رو علاف نکنم 😂. اگه نیاز داشتید اسمت pandoc هستش

خدا بهم رحم کرد که جنگ شد

حمیدرضا حمیدرضا 19 اردیبهشت · حمیدرضا ·

اواسط بهمن ماه گذشته بود که چند تا از دوستان خانوادگیمون تو یه کاروان کربلا ثبت نام کردند که تو ایام عید برن زیارت. از اون جایی که همسر من هم خیلی با همسر دوستانم جور بود، به من اصرار کرد که ما هم بریم. این اصرار ها اواخر بهمن کارساز شد و از اون جایی که اول اسفند تولد همسر بود، من به عنوان کادوی تولد، ثبت نام رو انجام دادم. 

با گذشت چند روز، و بیشتر شدن احتمال جنگ و همچنین گرون شدن هزینه سفر و دلایل دیگه، من هزینه سفر رو واریز نکردم و از سفر انصراف دادم.  شاید بشه گفت یه جورایی هدیه تولد رو پس گرفتم. میدونم کار خیلی زشتی کردم، ولی به نظرم کار عقلانی بود. همین شد که همسر به قهر کبری رفت. 

کمتر از یک هفته از انصراف از سفر، جنگ شروع شد. همون روز جنگ، نیم ساعت قبل از شروع جنگ، دوستان من پول رو واریز کرده بودند. جنگ که شروع شد و من از محل کار برگشتم خونه، یکی از اولین جمله هایی که به همسر گفتم، همین بود که : دیدی گفتم جنگ میشه پولمون به چخ میره. 

واقعا اگه جنگ نمیشد همسر چه بلایی یه سرم می‌آورد!؟

تلنگر

حمیدرضا حمیدرضا 8 اردیبهشت · حمیدرضا ·

چند تا پست قبل یه اتفاقی رو تعریف کردم که پسرم از کیسه بوکس آویزون شد که تاب بخوره و کیسه بوکس به  میل بارفیکس آویزون بود و میل بارفیکس کنده شده و پخش زمین شد. و اینکه کیسه بوکس رو تو دیوار فروختم و حالا ادامه ماجرا

پریروز میخواستم میل بارفیکس رو بندازم دور، ولی به دلم افتاد بزارمش توی دیوار، شاید کار کسی رو راه انداخت.وقتی آگهی  رو تو دیوار ثبت گردم  چند نفر پیام دادند . بعضی ها هم تیکه انداختن. یکی گفت بزارش سرکوچه من پولشو بهت میدم. واقعا هم از عکس مشخص بود میله بار فیکس خیلی داغونه. به طرف گفتم که بزارم سر کوچه میره تو ضایعات. ولی ممکنه کسی نیاز داشته باشه.

دیروز یه نفر پیام داد و قیمت رو پرسید. گفتم اگه لازم داری بیا ببر مجانی. امروز پیام داد .گفت سر‌کاری نباشه، به پسرم قول دادم، میخوام بیام ببرمش. و یه مسیر نسبتا طولانی رو با مترو اومد و گرفتش

بعد از اینکه گرفتش و رفت خیلی متاثر شدم. به خودم گفتم چیزی رو که من دارم دور ميندازم، آرزوی یه نفر دیگست. شرمنده شدم در برابر خدا که با این همه نعمتی که بهم داده، بازم طلبکارم ازش