جوکی که زندگی کردمش
23 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه همسایه محترم خانم فوریه، یه پست گذاشته بودن که بچه ها به همه چیزت کار دارن. وقتی مطلبشون رو خوندم یاد به خاطره افتادم و اون خاطره هم من رو یاد یه جوک انداخت. اول جوک رو بگم .( دوستانی که از خوندن جوک های بیتربیتی پرهیز دارند پاراگراف بعدی رو نخونن)
نقل است در ایامی که پدمان آدم و مادرمان حوا در بهشت میزیسته اند، یک روز نسیمی شروع به وزیدن میکند و آن برگی که جلوی آدم، وظیفه پوشاندن عورت را داشت، به حرکت در می آورد. لحظه ای که برگ کنار میرود، حوا آن چیز زیر برگ را میبیند و زبان به اعتراض گشوده، گلایه میکند که آن چیست که خدا به تو داده است و به من نداده است. آدم عرضه میدارد: این نیز برای توست و من فقط حمال آنم
و حالا خاطره ی خودم. یکی دو سال پیش که دخترم کوچیکتر بود ( حدودا ۵ ساله ) توی خونه در حال بازی بودیم که اتفاقی دستش خورد به قسمتی از بدنم که نباید میخورد. پرسید بابا اون چیه توی شلوارت؟ دستمال گذاشتی؟ منم که دیدم خودش جواب رو گذاشت توی دهنم گفتم آره دستماله. گفت پس برو درش بیار. گفتم باشه. ولی دخترک گیر داده بود که همین الان. برای اینکه حواسش پرت شه. رفتم دستشویی و بعد از چند دقیقه اومدم بیرون. ولی دخترک هنوز حواسش بود و همچنان کنجکاو. ذهن بچه خیلی درگیر شده بود. فردای اون روز وقتی سر نماز ایستاده بودم، اومد با دستش یه مشت زد ببینه آیا اون دستمال هنوز اونجاست یا درش آوردم. ولی خدا رو شکر بعد از چند روز موضوع یادش رفت
میخواستم بگم بچه ها حتی به اعضای بدن آدم هم کار دارن خانم فوریه