وقتی فکر میکنی شهروند دلسوزی هستی
23 فروردین · · خواندن 2 دقیقه امروز صبح تو مسیر رفتن به محل کار با صحنه ای مواجه شدم و بعدش اتفاقاتی افتاد که باعث شد برای خودم متاثر بشم.
بعد از اینکه از مترو پیاده شدم و از ایستگاه مترو خارج شدم، تو پیاده رو که توی یه فضای سبز واقع شده به مسیرم ادامه دادم. توی اون فضای سبز دو تا پیاده رو به موازات هم با فاصله حدود ۱۰ متر وجود داره که بین شون چمن کاری شده. من از راه سمت راست به مسیرم ادامه دادم (معمولا مسیر سمت راستی خلوت تره و من به همین دلیل اون مسیر رو انتخاب میکنم). بعد از طی کردن چند متر چیزی توجهم رو جلب کرد که جلوتر روی زمین افتاده بود. در نگاه اول شبیه پاهای یه آدم به نظر میرسید. ولی چون احتمالش خیلی برام کم بود، کمی جلوتر رفتم تا مطمئن شم. هر چی جلوتر میرفتم به آدم شبیه تر میشد. فکر کردم شاید یه مانکن باشه. پاهاش توی پیاده رو بود و نیم تنه ی بالا توی باغچه و شلوار پاش نبود و دمر افتاده بود. بخاطر همین تشخیصش از مانکن خیلی سخت بود. وقتی نزدیک تر شدم مطمئن شدم که جنازه ی یه آدمه ، خیلی ترسیدم، از وسط چمن ها خودم رو به پیاده رو سمت چپ رسوندم و از اونجا به مسیرم ادامه دادم. دیگه کاملا مطمئن شده بودم که یه آدمه و نمیدونم چرا اطمینان داشتم که به جنازه هست و اصلا احتمالا زنده بودنش رو نمیدادم. شاید چون پایین تنه اش لخت بود به این اطمینان رسیدم. ایستادم و با پلیس تماس گرفتم و گفتم که توی اون آدرس یه جنازه افتاده.
وقتی به محل کار رسیدم موضوع رو برای یکی از همکاران تعریف کردم. بعدش اون همکارمون از اتاق بیرون رفت. چون همکارمون هر روز صبح برای خوردن قهوه از اتاق بیرون میرفت، حدسم این بود که رفته قهوه اش رو بخوره.
حدود بیست دقیقه بعدهمکارمون برگشت به اتاق و بهم گفت نگران نباش، طرف زنده بود. داشتم شاخ در میآوردم. برای اینکه ببینه اگه طرف زنده هست و ممکنه کاری از دستش بر بیاد رفته بود بالا سرش. وقتی رفته بود اورژانس هم اومده بوده. همکارمون کمک کرده بود و شلوارش رو پاش کرده بوده. و سر و صورتش رو شسته بوده. میگفت حتی دکمه ی شلوارش رو هم خودم بستم. انگار طرف معتاد بوده. وشاید دلیل اینکه شلوار پاش نبود، این بوده که میخواسته توی رگ های پا تزریق کنه. اینا دبگه حدس خودمه.
خلاصه اینکه منی که فکر میکردم چه شهروند دلسوزی هستم که به پلیس اطلاع دادم. فهمیدم چقدر با انسانیت فاصله دارم. باید میرفتم نزدیک و مطمئن میشدم اگر زندست کمکش میکردم.
و فهمیدم اون همکارمون در چه درجه از انسانیت قرار داره که وقتی احتمال داده ممکنه کسی جایی به کمکش نیاز داشته باشه، رفته برای کمک